تبليغاتX
خلوتگاه

خلوتگاه

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…
 ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 10:33  توسط مهدی   | 

اول باید مرد

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 13:27  توسط مهدی   | 

خداوندا

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 13:17  توسط مهدی   | 

معني خوشبختي ، بودن اندوه است

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
 
يا دل شيشه ايت از لب پنجره ي عشق زمين خورد و شكست ...

با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست ... ! خدا هست ... !

غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي ، بودن اندوه است . . .


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 10:30  توسط مهدی   | 

بهترین کارها

  امام صادق علیه السلام :

شیطان گفت پنج نفرند که هیچ راهی به آنها ندارم اما دیگر مردم در مشت من هستند:

١- هر کس با نیت درست به خدا پناه ببرد و در همه کارهایش بر او توکل کند.

٢- کسی که شب و روز بسیار تسبیح خدا گوید.

٣- کسی که برای برادر مومنش آن پسندد که برای خود می پسندد.

٤- کسی که هر گاه مصیبتی به او می رسد بی تابی نمی کند.

٥- و هر کس که به آنچه خداوند قسمتش کرده خرسند است و غم روزیش را نمی خورد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 10:12  توسط مهدی   | 

زندگي همينه

استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد
گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد :خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا' گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا' كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ....... و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بكنم ؟
شاگردان گيج شدند . يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا' مشكلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد ، به درد خواهند آمد . اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود. فكركردن به مشكلات زندگي
مهم است . اما مهم تر آن است كه درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند .
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
پس همين الان ليوان هاتون رو زمين بذاريد
زندگي كن....
زندگي همينه


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 11:28  توسط مهدی   | 

سه حکایت در فایده خاموشی

حكايت 1

بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت: نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي. گفت: اي پدر فرمان تو راست؛ نگويم و لكن خواهم مرا بر فايده اين مطّلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت: تا مصيبت دو نشود يكي نقصان مايه و ديگر شماتتِ همسايه.

مگوي اندهِ خويش با دشمنان                        كه لا حول گويند شادي كنان

 

حکایت ۲

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانِ دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد. گفت: اگر اين نادان نبودي كارِ وي با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار                      نه دانايــي ستيــزد با سبكســار

اگر نادان به وحشت سخت گويد                      خردمندش به نرمي دل بجويــد

دو صاحبــدل نگهدارنـد مويــي                     هميدون سركشي و آزرم جويي

و گر بر هر دو جانب جاهلانند                     اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند

 يكي را زشت خويي داد دشنام                       تحمل كرد و گفت: اي خوب فرجام

بتر زانم كه خواهي گفتن، آني                      كه دانم، عيبِ من چـون من ندانــي

   

حكايت 3

 يكي را از حكما شنيدم كه مي گفت: هرگز كسي به جهلِ خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز كند.

سخن را سر است اي خردمند و بُن                          نگويد سخن در ميان سُخــن

خداوند تدبير و فــرهنگ و هــوش                          نگويد سخن، تا نبيند خموش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 11:20  توسط مهدی   |